مراراهی از توبدرنیست ، زمین باران راصدامی زند،من تورا
صداکن مرا ،صدای تو خوب است ،صدای توسبزینه آن گیاه عجیبی است که درانتهای صمیمیت حزن می روید.

چه قدر سخت است که تو را می بینم
دوباره می بینم
وباز می بینم
کنارت می ایستم کنارم می ایستی،مکث می کنی
- واین مکث برای من دنیایی است-
اما نمی توانم به تو بگویم دوستت دارم
چون تو محافظ داری
مثل زندانی که دربان دارد
و نمی شود همیشه به دیدار زندانی رفت
و نمی شود وقتی رفتی همه چیز را بگویی
مجبوری مثل آدمهای معمولی رفتار کنی
خیلی رسمی ،سرد وسنگین
اینطور مواقع ترجیح می دهم سلام هم نکنم
امامگرمی شود به تو سلام کرد، بدون اینکه تورابوسیدو درآغوشت گرفت؟
نه نمی توانم، پس سلام هم نمی کنم
تو شایدفکرکنی بی ادبم
اما اگرببوسمت ودرآغوش بفشارمت
مردم فکر می کنند بی ادبم
می دانی که حرف مردم همه جا حرف اول است
مردم! مردم!مردم
امان از مردم
مانند یک بهار….
مانند یک عبور….
از راه میرسی و مرا تازه می کنی.
همراه تو هزار عشق از راه میرسد
همراه تو بهار…
بردشت خشک سینه من سبز می شود.
وقتی تو میرسی….
در کوچههای خلوت و تاریک قلب من …
مهتاب میدمد.....
وقتی تو میرسی…
ای آرزوی گم شده بغضهای من…
من نیز با تو به عشق میرسم…
باتو به اوج می رسم .....
تو در راهی ..............
باورم نمی شوداما
توبا بهار میرسی ، بهار من....
وقتی كه می رفتی
بهار بود............
تابستان كه نیامدی
پاییز شد.............
پاییز كه برنگشتی
پاییز ماند............
زمستان كه نیایی
پاییز می ماند...........
تو را به دل پاییزی ات
فصلها را به هم نریز......

باران باشد
تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد ....
به دنیا می گویم ....
خداحافظ !

به شانه ام زدی،
که تنهایی ام را تکانده باشی.
به چه دل خوش کرده ای!؟
تکاندن برف،
از شانه های آدم برفی؟

حال عجیبی است
دیدن همان آسمانی
که شاید تو دقایقی پیش
به آن نگاه کرده باشی.....

دارد همین حالا ترانه ای نو متولد می شود. نت ها از سر و کول هم بالا می روند تا آغاز کننده موسیقی نام تو باشند.
همین طور خوب است، دست به زندگی نمی زنم. دست به ترکیب کائنات نمی زنم در این ترانه،ماه همین طور که کنج این آسمان شب آویزان کرده خودش را خوب است.
در این ترانه از کسانی حرف خواهم زد که کهکشانی را در جیب هایشان پنهان می کنند و به هر کس که می رسند منظومه ای را هدیه می دهند.
هر چند بادهای بی جهت را دوست می دارم اما موسیقی این بادها هارمونی کلماتم را به هم می زند و تمام شکوفه های سیب را از سطر این ترانه می تکاند.
به این جای ترانه که می رسم دوست دارم بنویسم :
تو همین طور به حیاتت ادامه بده گل من، من برای ادامه حیات این ترانه به بوی گل، نیاز شدیدی دارم.

بـاران که می بـارد
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود .....
راه می افـتم
بـدون چـتـر
من بـغض می کنـم
و
آسمـان گـریـه .......

نه ....
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند....

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم .......
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن ......
بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت
عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت
شادمانی بود و من بودم ، تو بودی، عشق بود
عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت
مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد
رخ شــــطرنج نبرد ،آنــــچه رخ زیبا بـــــرد
تو مـــپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گـشت
از ســمک تا به سماکش کِشش لیـــلی بــرد
من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه
ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد
من خسی بی ســر و پایم که به سیل افــــتادم
او که مـی رفـــــــت مرا هم به دل دریا بـرد
جام صهبا ز کــجا بـود؟ مگر دســت کــه بود
که به یک جلوه دل و دین ز همه یک جا برد
خم ابــــروی تو بود و کــف میــــنوی تو بود
که دریـــــن بزم بـــگردید و دل شیدا بـرد
خودت آموختی ام مهر و خودت سوخـــتی ام
با برافروخـــــته رویی که قرار از ما بــــرد
همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی
غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد
همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت
همه را پشت ســر انداخت مرا تنــها برد...
آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟
آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست ؟
باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک
می زند بانگ منادی که گنه کار کجاست؟
سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توست
تاکه معلوم شود طالب دیدار کجاست؟
بار عام است ،خدا را، به ضیافت بشتاب
تا نگویی که در رحمت دادار کجاست ؟
مرغ شب ، نیمه شب دیده به ره، می گوید
سوز دل ساز بود دیده بیدار کجاست ؟
ماه رحمت بود ای ابر خطاپوش ببار
تا نگویند که آن وعده ایثار کجاست؟
حق به کان کرمش طرفه متاعی دارد
در و دیوار زند داد خریدار کجاست؟
آن خدائی که رحیم است و کریم است و غفور
گوید ای سوته دلان عاشق دلدار کجاست؟
من ژولیده به آوای جلی می گویم
آنکه با توبه ستاند سپر نار کجاست ؟

از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم
آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمرم اگر خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی بر دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار گذشت
گشود بس گره آن شب ، ز کار بسته ما
صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت
مراست عکس تو ، یاد آور سفر آری
چنان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت
غمین مباش و میاندیش زین سفر
اگرچه بر دل نازک غمی است، گذشت......

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را
چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را
پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را
بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
مرا راهی از تو بدر نیست ، زمین باران راصدا می زند...
من تو را ...
پیکرت را زنجره دستانم می سازم، تا زمان را زندانی کنم ...
باد می وزد وخاکستر تلاشم را با خودمی برد...
چلچله می چرخد ، گردش ماهی آب را می شیارد...
فواره می جهد، لحظه من پر می شود...
| Design By : Pichak |


